خرید بک لینک
میخوام با همه کم پولی ها و سختی های زندگی و محدودیت هایی که هست ، این مدت برم کلاس نقاشی از نوع پاستل گچی حرفه ای . عمری دوس داشتم برم و زیر نظر مربی کار کنم . همه جور سبکی کار کردم اما فقط از تجربه و آزمون و خطا . هر چه منتظر شدم روزهای خوب زندگی برسه و با خیال راحت و بی دغدغه برم کلاس نشد که نشد . اینه که خورم دست به کار شدم . میخوام از تلخی های زندگی و ندارم ها دور بشم و تو رنگ ها فرو برم . میخ

برچسب: کلاس,نقاشی, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 23:38

پنجشنبه 23 شهریور 1396 "; } blogsky.ajax.onCommentSubmitFailure = function(e) { document.getElementById("comment-errors-message").ierHTML = e.error;

برچسب: وسایل,نقاشی, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 23:38

پنجشنبه 23 شهریور 1396 ....g "; } blogsky.ajax.onCommentSubmitFailure = function(e) { document.getElementById("c

برچسب: شکلاتی, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 23:38

نمیدونی چققققققققققدر از کامنتت لذت بردم . من یه همچین دوستای خوبی دارم اینجا . اینجا محبت ها مجازی نیس . دلها مجازی نیس . باورم نمیشه کسانی اینجا اینقدر به من اعتماد دارن که اینگونه محبت میکنن . قبلا زهرای عزیز و حالا مینای عزیز. اصلا زبونم قاصر از تشکر کردنه. یه دنیا دوستون دارم .همین که کنارم هستید ،همین که درکم میکنید دنیایی برام می ارزه. بخدا انرژی گرفتم و خیییییییلی خوشحال شدم . شاید حتی ت

برچسب: مینا,عزیزم, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 23:38

امروز رفتم کلاس خیلی لذت بخش بود . یه چیزایی تو حس لذتم قاطی بود که از نوع استرس بود. همیشه استرس باعث میشه که لذت کامل نبرم . همون طور که میدونید ساعت کلاس نقاشی رو جایگزین ساعت کلاس آموزشگاه کردم که تو این مدت تعطیله. درنتیجه باید بگم میرم کلاس . آقا که هیچ متاسفانه متاسفانه مادرم هم حامی علایق و تلاش های ما نیس . نه در همه موارد که بی انصافی نکرده باشم . اما ذاتا به یه چیزایی اصلا اعتقاد ندارن

برچسب: جلسه,نقاشی, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 23:38

دوشنبه 27 شهریور 1396 "; } blogsky.ajax.onCommentSubmitFailure = function(e) { document.getElementById("comment-errors-message").ierHTML = e.error;

برچسب: جلسه,پاستل, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 23:38

بچهها از سفیر به زنگ زدن برا کلاسای مهر . گفته بودم رفتم جای دیگه برا کار . قراره از مهر با یه کلاس فعلا شروع کنم به همکاری و قراره ساعتی 12 بم بده اگرم کارم بهتر بود بیشتر کنه یا حتی بیمه هم کنه . من اینجا که هستم یه ساعت و رب 8500 دارم میگیرم با منت.

دعا کنید شرایط کاری م بهتر بشه . دعا کنید ... کاش آقا اینقدر سخت گیر نبود که حتما حال من از هر نظر حالا بهتر بود.

برچسب: زبانکده,جدید, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 23:38

دو روز که هوا اینجا خنک تر شده . نمیدونید چه ذوقی تو دلم. البته با اینکه میدونم دوام نداره و بازم شرجی میشه . اما برا همین قدرش هم خیلی خوشحال و شاکرم. هواش آدم رو هوایی میکنه هوایی هوایی هوایی. مثل آهنگ دوتایی حسین توکلی . که خیلی دوسش دارم. یه هوایی که یاد مهر میفتی. یاد حس ها و روزهای خوب مدرسه و دوستان جدید و قدیم . یاد دفتر و کتاب نو . یاد مانتو که بوی تازگی و نویی میده . یاد روزهای بی خیال

برچسب: هوایی,هوایی,هوایی, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:30

دوشنبه 20 شهریور 1396 جون عزیزم هوا شرجی شد . باورتون میشه ... "; } blogsky.ajax.onCommentSubmitFailure = function(e) { document.getElementById("comment-errors-

برچسب: شرجی, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:30

گفته بودم قراره برم یه زبانکده دیگه. امروز رفتم مصاحبه. طرف ظاهرا خیلی راضی بود . گفتن برنامه میدن برا مهر .

اما مسیرم تقریبا سه برابر مسیر قبلیه. و نمیدونم چقدر بیشتر قراره بدن . خیلی شرایط کاری و مالی ذهنم رو درگیر کرده . همش دنبال راهی هستم که یه حقوق ماهیانه ازش گیرم بیاد . اما بخاطر شرایط خونه هر کاری هم جور میشه از خونه جور درنمیاد.

اگه شرایط زبانکده جدید بهتر نباشه سر جام میمونم و باید بگم راضیم.

برچسب: زبانکده,دیگه, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:30

خیییییییلی دلم برا زمستون تنگ شده . دلم میخواد مثل یه آدم به آغوش بگیرمش و بغلش کنم محکم به خودم فشارش بدم . عاشقشم. باور نمی کنید دلتنگی و احساسم به زمستون و حتی پاییز مثل حس عشق یه آدم به آدم دیگه ست . خیلی مشتاق اومدنش هستم . دلم میخواد وقتی اومد نهایت لذت رو کنارش ببرم . وجودم رو ازش سیراب کنم . چون به چشم بر هم زدنی میره تا 9 ماه دیگه برنمیگرده. زود بیا که خیلی دلتنگتم. زود بیا که دیگه تحمل

برچسب: دلتنگ,زمستونم, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 14:52

دیروز آقا و ماما رفتن مهمانی. خودم رو سرگرم کارهای خونه کردم و آشپزی های خوشمزه و کیک پختم و بچهها کلی لذت بردن . البته منظورم از بچهها، خواهر برادرمه. امروز عصر خواهرم و شوهرش با همون دخترش که چند وقت پیش گفتم عقد کرد اومدن خونه مون دیدنی. پذیرایی کردم و زیاد نگذشت که شوهرخواهرم گفت تو کی میری ؟ گفتم چی؟ گفت خواستگار نداری چرا نمیری؟ موندم چی بش بگم. قبلا اون دختر بزرگش هم که ازدواج کرد بم شبی

برچسب: شوهرخواهر,دردآور, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 13:13

چند روز هی رفتم و اومدم تامین اجتماعی که خودم رو بیمه کنم. اما هر چی شرایط رو سنجیدم دیدم نمیتونم ماهیانه پرداخت کنم . از 18 درصد رسیدم به 14 درصد بعدم به 12 درصد . آخرشم دیدم 12 درصدی هیچ مزایای خاصی نداره تازه میشه ماهی 145 تومن و من که ماهیانه درآمد ثابت ندارم نمیتونم بدم . و اینجوری یه دغدغه به دغدغه هام اضافه میشه . برای همین اصلا شرکت نکردم و موندم که روزگار مثل 35 سال قبل ، پیش بره . تا این

برچسب: نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 13:13

سه شنبه این هفته عروسی دوستم دعوتم. خیلی دوس دارم برم . خیلی هم اصرار کرده . اما نمیدونم چطور شرایط رفتنم ایجاد کنم . چون آقا حتما بامبول درمیاره. عروسی تو منطقه خودمونه.

موندم چه کنم .

و آخرش به خودم میگم تو چه بری چه نری حرف میخوری همیشه . پس برو و خوش باش . اما از پس لرزه ها میترسم و حوصله غر اضافی ندارم .

تا ببینم چی میشه.

خودشون هر جا دوس دارن میرن اما من ...

زنبور دستم نیش زده سه روزه دستم ورم کرده.

برچسب: عروسی,دوستم, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 13:13

روزهای تلخ الانم و بدبختی الانم رو مدیون تمام کسانی هستم که حواس پرت عاشقانه های من بودن . حواسشون نبود که من جلو چشمشون هستم . حواسشون نبود که دوسشون دارم. حالا گذشته خیلی از اون روزهای عاشق بودن من که فقط یه خاطره شد ،اما حالا اونا فهمیدن که چقدر عاشق من هستن . و چقدر حواس پرت دل من و دل خودشون بودن. دیگه خیلی دیر شده . میشد من الان خوشبخت باشم . اما حواس پرت های دوس داشتنی من حواسشون به من نبود . چی بگم ، هرچی بگم ... من شما رو به بهترین های زندگی میسپارم ای حواس پرت های دوس داشتنی. چی بگم...

برچسب: حواس,داشتنی, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:12

هیچ کس حتی نمیتونه تصور کنه که اینجا چققققققققدر گرمه . دمای هوا بالای 55 درجه و رطوبت بالای 100 درجه هم میرسه. اونقدر رطوبت زیاد که حتی دمپایی به پات میچسبه و زوری میکنیش. من از فروردین تا حالا شایدم آخرای اسفند خنک نشدم . همیشه جز میزنم تو گرما . نه تو خونه خنک میشم نه بیرون ،فقط وقتی سر کلاس هستم خنک میشم . این یعنی کیفیت بالای زندگی . وقتی دلت نخواد حتی برای رفع حاجت بری تو حیاط، مجبوری سرویس یه حمام 5 ساعته به کس دیگه بدی. بعدم که میمیرم مستقیم میندازنم تو دیگ مذاب که تقاص خوشبختی نداشته امروزم رو ازم بگیرن . من اگه بخوام حرف بزنم ،تا صبح هم تموم نمیشه. دلم یه اتاق یا کولر روشن میخواد که

برچسب: گرمای, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:12

دوست دارم زهرا جون . مرسی از محبتت به من .

وقتی خودت گرفتاری ،ولی فکر من بودی.  ممنون عزیزم.

محبتت فراموش نمیشه .

برام خیییییییلی ارزش داشت .

برچسب: زهرا, نویسنده: هلیا توکلی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:12

صفحه بندی